دو ماه گذشت از آخرین پستی که نوشتم
از روزهایی که اینترنت خونه رو قطع کردم تا صبح ها حداقل سه ساعت کار عمیق انجام بدم
به باشگاه پنج صبحی های رابین شارما بپیوندم
66 روز احتیاج داشتم تا این عادت رو در خودم نهادینه کنم ولی نشد
وسط کار به خاطر بدخوابی ها و وابسته بودن برنامه های من به یه بچه ء 6 سالهء غیر قابل پیش بینی تو برنامه ام اخلال ایجاد میشد و من عصبی میشدم بعد هم که یک عالمه اتفاقات بد سریالی پیش اومد
از حال و روز بابام گرفته تا اتفاقات کشور
دیشب اینترنت رو دوباره وصل کردم ، دوتا کتاب خریدم و تصمیم گرفتم بیام اینجا بگم کجای کارم
استر هیکس برای حال و روز ما درجهء عاطفی در نظر میگیره به صورت پلکانی و میگه باید پله پله از حال بد به حال خوب رفت
من نمی دونم این درجه بندی تا چه حد درسته ولی برای من هم قابل قبوله هم می تونم خودم رو باهاش بشناسم و حتی بفهمم کجا هستم و چه کار باید بکنم
مثلا اگر عاطفه غالب من در این دوره از زندگی خشمه تلاش من برای شور و هیجان مثبت داشتن یه تلاش طاقت فرسا، نادرست و بی حاصله چون مرحله قبل از خشم، ناامیدیه و من اگر تلاش کنم از خشم به ناامیدی برسم خیلی مفیدتره برام تا بخوام از پله هفدهم یه دفعه بپرم پله اول و دوم
من ترتیب این عواطف رو می نویسم و بعد خودم رو کنکاش میکنم
- نشاط / آگاهی/پذیرش/آزادی/عشق/سپاسگزاری
- شور و هیجان
- اشتیاق/شادی
- توقعات مثبت/ باور
- خوش بینی
- امیدوار بودن
- رضایت
- ملال
- بدبینی
- سرخوردگی/بیقراری/بی صبری
- آشفته بودن
- مایوس بودن
- تردید
- نگرانی
- ملامت کردن
- ناامیدی
- خشم
- انتقام
- نفرت خشم
- حسادت
- عدم امنیت/احساس گناه/ناشایستگی
- ترس/اندوه/افسردگی/ناامیدی/نداشتن توانایی
چقدر نا بجاست از کسی که داره تو ترس و اندوه و افسردگی دست و پا میزنه توقع داشته باشیم که راضی باشه سپاسگزار باشه
حالا اگر بخوام خودم رو بررسی کنم من رو پله 4 و 5 و 6 و 7 و 8 بالا پایین میشم روزهای زیادی رو روی 6 و 7 سپری میکنم و یه روزایی به 5 و 4 میرسم و خوش خوشانم و یه روزایی مثل این روزهای گذشته میام پایین و کلا رو پله 8 اتراق میکنم
حالا این توقعی که از خودم داشتم و تو این یکی دو سال اخیر براش دست و پا زدم رو پله 1 هست من فاصله زیادی باهاش ندارم ولی هنوز تا وقتی بین این مدارهای پایینی سرگردان هستم فکر کردن به اون جز اتلاف انرژی و ناامید شدن و سرزنش کردن و در جا زدن بیشتر رو این پله های پایینی فایده ای نداره
اول باید به خوش بینی و توقعات مثبتم ثبات بیشتری بدم اول باید از این ملالی که گهگاه دچارش میشم رد بشم و آروم آروم خودم رو آماده کنم و ظرفم رو بزرگتر کنم برای پذیرفتن اون سطح از انرژی و رفتن تو مدار عشق و شور و نشاط
تمام اتفاقاتی که تو این چند وقت گذشته افتاد و چنین آتش خشم و غم و ترس رو شعله ور کرد در من ملالی ایجاد کرد که رشدم رو متوقف کرد اما باعث شد خودم رو بررسی کنم
اولش از خودم بدم اومد که چرا من مثل بقیه این همه خشمگین و غمگین نیستم؟ چرا نمی ترسم؟ چرا فحش دادنم به زمین و زمان نمیاد ؟ چرا تو عمق این سیاهی که به وجود اومده نور و روشنایی می بینم؟ چطور در من امید هست؟ چرا برای من با این حجم از اتفاقات بد فقط یه شوک گذرا بود و من از بین اون حجم از ناگواری تنها چیزی که براش نگرانم و بهش فکر میکنم اینه که پدرم با درد و رنج از دنیا نره
بعد دیدم طبیعیه من رو پله های خشم نیستم من تو مدار ناامیدی و ترس و اندوه شدید نیستم طبیعیه اون احساسات رو تجربه نکنم طبیعیه که از روی پله 7 فقط بیفتم رو پله 8 و باید خودم رو ببخشم و به خودم افتخار کنم که مثل خیلی های دیگه نیفتادم تو وادی زجر و شکنجه شدن و شکنجه دادن.
حالا
به زندگی عادیم برگشتم اندوه کمرنگم رو در آغوش کشیدم دست از سرزنش کردن خودم بابت دو ماهی که از دست دادم برداشتم دارم پله هشتم نردبونم رو تر و تمیز میکنم برم رو پله هفتم بشینم و بعد ترمیم بیشتری انجام بدم تا بتونم بلند شم و برم بالاتر
دو تا کتاب که شاید بتونه کمک کنه زودتر از این مرحله رد بشم خریدم یکیش برای پیج اینستایی که راه اندازی کرده بودم که میخوام حرفه ای تر روش کار کنم یکی هم برای خود راهبری
شماها کجایین؟ چه کار میکنین؟
اونهایی که مشتاق بودن تمرینات حق نوشتن رو با هم انجام بدیم بعضیهاشون نیومدن اصلا کامنت بذارن
اما ما بهش برمیگردیم ان شالله به زودی وقتی این ابرهای خاکستری کمرنگ از روی قلب و ذهن من پاک بشن