بُعدِ لذت بردن از زندگی

نوعی ثروت وجود دارد که وارد زندگی همه می شود و آن ، "بُعدِ لذت بردن" از زندگی است؛ که متاسفانه اکثر انسانها آن را در همهء اوقات از دست می دهند زیرا آنها در جستجوی چیزی مهم تر هستند.

چیزی مهم تر از اشیایی که آنها را احاطه کرده است

ممکن است فکر کنند من باید آن چیز شگفت انگیز را بخرم یا به دست بیاورم و در این بین چیزهای شگفت انگیز بسیاری را که در اطرافشان است نادیده می گیرند

بعد جدیدی را به شیوهء تعامل خود به همهء چیزهای کوچک اطرافتان بیفزایید و آنها را با بذل توجه مختصری شناسایی کنید

آن توجه، حضور است.

و سپس شروع به لذت بردن می کنید.

حضوری که در درک شما از آن شی جاری می شود، لذت بخش است.

یک قدردانی عمیق وجود دارد و آن ستایش " وجود است"... وجود داشتن چیزی ... بدون نیاز به هیچ کلمه ای فقط وجود داشتن چیزها را تشخیص دهید

از بعد شنوایی و صداها غفلت نکنید

حس لامسه ، حس بینایی، حس شنوایی، حس بویایی، حس چشایی از آنها استفاده کنید

اگر نتوانید از وجود اشیای اطرافتان هرچقدر هم که ساده هستند صرفا به خاطر وجود داشتنشان قدر دانی کنید آنگاه از وجود اشیای جدید و حتی تجملی هم نمی توانید قدر دانی کنید

وقتی از چیزهای معمولی آگاه می شویم و آنها را شناسایی و از وجود داشتن آنها قدر دانی می کنیم نوعی ثروت وارد زندگی ما می شود که نیازی به هیچ تغییری در زندگی مان ندارد و آن حضور ما در لحظه است

 

پی نوشت1: اینا یه بخش کوچیکی از صحبتهای اکهارت تله بود تو یه جمعی که برای درک همین چیزا رفته بودن یه منطقه ای تو دل طبیعت اعتکاف کرده بودن

دارم اکهارت تله میخونم و گوش میدم و بعضی از معماهای وجودم داره حل میشه

به خصوص در رابطه با اهمال کاری ها و مقاومت کردن در مقابل ایجاد عادت های جدید

حلقهء گمشدهء ایستایی نسیم

پی نوشت 2: میگم حواس پنجگانه بزرگترین نعمت ما تو زندگی هست ها ولی اونقدر عادی شده بهش توجه نمیکنیم قدرش رو نمی دونیم و به راحتی نادیده شون میگیریم تا یه روزهایی رو بدون اونها سر نکنیم نمی فهمیم چه نعمتی هستن حکایت سلامتی و امنیت هم همینه

  

تجربه اندوزی

سلام دوست جان ها

پارسال برای سال 98 یه پست گذاشتم و گفتم امسال هدفی تعیین نمیکنم برنامه ای نمی ریزم و خودم رو رها میذارم تا در جریان زندگی قرار بگیرم و جریان من رو با خودش ببره

بعد هم علی الحساب اسم چندتا کتاب رو گذاشتم که قرار گذاشتم بخونم

واقعا درود و مرحبا بر من

خیلی برنامهء سخت و طاقت فرسایی ریخته بودم مثل اینکه یه آدم شکمو و پرخور بیاد برای سال جدیدش بگه خودم رو رها میکنم و بعد اسم چندتا غذا رو هم بنویسه و بگه میخوام در سال جدید این غذاها رو هم بپزم بخورم

زحمت میکشی خب

درسته که هدف من مقاومت نکردن در برابر جریان طبیعی زندگی بود ولی اعتراف میکنم سال 98 اصلا مثل 97 برای من پربار نبود در حالیکه زمان خیلی بیشتری برای خودم داشتم.

خیلی بیشتر از کتابهایی که تعیین کرده بودم، کتاب خوندم، ایده های خیلی خوبی به ذهنم رسید. بیشتر از قبل خودم رو شناختم ، راهکارهای خیلی عملی و خوبی برای تبدیل شدن به یک آدم موفق، پیش روم قرار گرفت؛ اما روزها و ماههای زیادی رو هم از دست دادم بدون هیچ کار مفیدی!!!! یه ذره برنامه ریزی و هدفگذاری و چهارچوب داشتم اولین کتابم رو به چاپ می رسوندم و پیج اینستاگرامم رو حرفه ای تر اداره میکردم اما کوتاهی کردم و وسط کار یه توقف طولانی ایجاد شد. درسته که بعد از اون دو سه تا کتاب تو مسیرم قرار گرفت که می تونه کارهام رو خیلی جلو بندازه و اصولی تر به انجام برسونه ولی خب نمیشه به راحتی هم از اهمال کاریهام بگذرم

با کسب تجربه از سال پیش، سال آینده رو بدون هدف شروع نخواهم کرد

میشه مسیر رو تعیین کرد، هدف ها رو مشخص کرد، برنامه ریخت، بر اساس اون حرکت کرد و خود رو به جریان طبیعت و خداوند سپرد

قبل از شروع سال جدید و فصل جدید از زندگی من تو این یک ماه باقی مونده از امسال برای اینکه حداقل اندکی از کم کاری سال جاری رو جبران کنم سه تا کتاب باید بخونم و برنامه ریزی کنم، عادت هایی که میخواستم ایجاد کنم و نکردم رو باید در خودم ایجاد کنم. یک خلاء حسابی هم در ذهن و خونه ام ایجاد خواهم کرد. چیزهای تلنباری ندارم ولی یه مرتب کاری کمی هست که باید انجام بشه

راستی افتادم تو وادی آموزش های اکهارت تله

راه به راه فیلم و سخنرانی و کتاب و تمرین ازش تو مسیرم سبز میشه و من با هربار دیدن یک سخنرانی ازش و خوندن یه بخش از کتابش زندگیم کندتر و کندتر میشه و من آهسته تر و آروم تر و ساکت تر حرکت میکنم انگار ساعتها و زمانم کش میان

زندگی هرچی آروم تر و ساکت تر و یواش تر باشه لذتش بیشتره؛  میشه لحظات بیشتری از زندگی رو واقعا زندگی کرد.

بدون توقع، بدون قضاوت، بدون مقاومت، بدون ذهن

بچه ها به احتمال زیاد من آدرس وبلاگم رو عوض خواهم کرد از الان نمی دونم دقیقا چی میشه چون باید بذارم تا ببینم بلاگفا چی رو قبول میکنه اگر یه روز پیدام نکردین از مینا بلاگر کبیر آدرسم رو بگیرین من برای اونایی که وبلاگ دارن میام و آدرس میذارم اینو برای اونایی میگم که بدون وبلاگ هستن یا من آدرس ندارم تو وب خود مینا هم کامنت هایی با آدرس جدید خواهم گذاشت

فعلا تا عید همین آدرس خواهد بود بعد از اون به آدرسی که با نسیم شروع میشه میرم و البته اسم فارسی وبلاگم نسیمانه هست.

آدرس پیج اینستاگرام رو هم به nasimanegi تغییر دادم و اون رو هم تا عید به روز نمیکنم. آدرس جدید وبلاگم رو تو پیج اینستا هم میذارم.  

درجات عاطفی

دو ماه گذشت از آخرین پستی که نوشتم

از روزهایی که اینترنت خونه رو قطع کردم تا صبح ها حداقل سه ساعت کار عمیق انجام بدم

به باشگاه پنج صبحی های رابین شارما بپیوندم

66 روز احتیاج داشتم تا این عادت رو در خودم نهادینه کنم ولی نشد

وسط کار به خاطر بدخوابی ها و وابسته بودن برنامه های من به یه بچه ء 6 سالهء غیر قابل پیش بینی تو برنامه ام اخلال ایجاد میشد و من عصبی میشدم بعد هم که یک عالمه اتفاقات بد سریالی پیش اومد

از حال و روز بابام گرفته تا اتفاقات کشور

دیشب اینترنت رو دوباره وصل کردم ، دوتا کتاب خریدم و تصمیم گرفتم بیام اینجا بگم کجای کارم

استر هیکس برای حال و روز ما درجهء عاطفی در نظر میگیره به صورت پلکانی و میگه باید پله پله از حال بد به حال خوب رفت

من نمی دونم این درجه بندی تا چه حد درسته ولی برای من هم قابل قبوله هم می تونم خودم رو باهاش بشناسم و حتی بفهمم کجا هستم و چه کار باید بکنم

مثلا اگر عاطفه غالب من در این دوره از زندگی خشمه تلاش من برای شور و هیجان مثبت داشتن یه تلاش طاقت فرسا، نادرست و بی حاصله چون مرحله قبل از خشم، ناامیدیه و من اگر تلاش کنم از خشم به ناامیدی برسم خیلی مفیدتره برام تا بخوام از پله هفدهم یه دفعه بپرم پله اول و دوم

من ترتیب این عواطف رو می نویسم و بعد خودم رو کنکاش میکنم

  1. نشاط / آگاهی/پذیرش/آزادی/عشق/سپاسگزاری
  2. شور و هیجان
  3. اشتیاق/شادی
  4. توقعات مثبت/ باور
  5. خوش بینی
  6. امیدوار بودن
  7. رضایت
  8. ملال
  9. بدبینی
  10. سرخوردگی/بیقراری/بی صبری
  11. آشفته بودن
  12. مایوس بودن
  13. تردید
  14. نگرانی
  15. ملامت کردن
  16. ناامیدی
  17. خشم
  18. انتقام
  19. نفرت خشم
  20. حسادت
  21. عدم امنیت/احساس گناه/ناشایستگی
  22. ترس/اندوه/افسردگی/ناامیدی/نداشتن توانایی

چقدر نا بجاست از کسی که داره تو ترس و اندوه و افسردگی دست و پا میزنه توقع داشته باشیم که راضی باشه سپاسگزار باشه

حالا اگر بخوام خودم رو بررسی کنم من رو پله 4 و 5 و 6 و 7 و 8 بالا پایین میشم روزهای زیادی رو روی 6 و 7 سپری میکنم و یه روزایی به 5 و 4 میرسم و خوش خوشانم و یه روزایی مثل این روزهای گذشته میام پایین و کلا رو پله 8 اتراق میکنم

حالا این توقعی که از خودم داشتم و تو این یکی دو سال اخیر براش دست و پا زدم رو پله 1 هست من فاصله زیادی باهاش ندارم ولی هنوز تا وقتی بین این مدارهای پایینی سرگردان هستم فکر کردن به اون جز اتلاف انرژی و ناامید شدن و سرزنش کردن و در جا زدن بیشتر رو این پله های پایینی فایده ای نداره

اول باید به خوش بینی و توقعات مثبتم ثبات بیشتری بدم اول باید از این ملالی که گهگاه دچارش میشم رد بشم و آروم آروم خودم رو آماده کنم و ظرفم رو بزرگتر کنم برای پذیرفتن اون سطح از انرژی و رفتن تو مدار عشق و شور و نشاط

تمام اتفاقاتی که تو این چند وقت گذشته افتاد و چنین آتش خشم و غم و ترس رو شعله ور کرد در من ملالی ایجاد کرد که رشدم رو متوقف کرد اما باعث شد خودم رو بررسی کنم

اولش از خودم بدم اومد که چرا من مثل بقیه این همه خشمگین و غمگین نیستم؟ چرا نمی ترسم؟ چرا فحش دادنم به زمین و زمان نمیاد ؟ چرا تو عمق این سیاهی که به وجود اومده نور و روشنایی می بینم؟ چطور در من امید هست؟ چرا برای من با این حجم از اتفاقات بد فقط یه شوک گذرا بود و من از بین اون حجم از ناگواری تنها چیزی که براش نگرانم و بهش فکر میکنم اینه که پدرم با درد و رنج از دنیا نره

بعد دیدم طبیعیه من رو پله های خشم نیستم من تو مدار ناامیدی و ترس و اندوه شدید نیستم طبیعیه اون احساسات رو تجربه نکنم طبیعیه که از روی پله 7 فقط بیفتم رو پله 8 و باید خودم رو ببخشم و به خودم افتخار کنم که مثل خیلی های دیگه نیفتادم تو وادی زجر و شکنجه شدن و شکنجه دادن.

حالا

به زندگی عادیم برگشتم اندوه کمرنگم رو در آغوش کشیدم دست از سرزنش کردن خودم بابت دو ماهی که از دست دادم برداشتم دارم پله هشتم نردبونم رو تر و تمیز میکنم برم رو پله هفتم بشینم و بعد ترمیم بیشتری انجام بدم تا بتونم بلند شم و برم بالاتر

دو تا کتاب که شاید بتونه کمک کنه زودتر از این مرحله رد بشم خریدم یکیش برای پیج اینستایی که راه اندازی کرده بودم که میخوام حرفه ای تر روش کار کنم یکی هم برای خود راهبری

شماها کجایین؟ چه کار میکنین؟

اونهایی که مشتاق بودن تمرینات حق نوشتن رو با هم انجام بدیم بعضیهاشون نیومدن اصلا کامنت بذارن

اما ما بهش برمیگردیم ان شالله به زودی وقتی این ابرهای خاکستری کمرنگ از روی قلب و ذهن من پاک بشن