بیشتر مردم تمامی عمر را محبوس در محدودهء افکارشان می گذرانند. آنها هیچگاه به ورای مفهوم شخصی، ذهنی و محدودی از "خود" که توسط گذشته شرطی شده، نمی روند.

در تو، همچون هر انسانی، بُعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار عمیق تر از تفکر است. آن ذاتِ وجود توست. می توانیم آن را حضور، هشیاری یا آگاهی غیر شرطی بخوانیم.

یافتن آن بُعد، تو و جهان را از رنجی که برای خودت و دیگران ایجاد میکنی رها می سازد. رنج در حالتی ایجاد می شود که "منِ حقیر" ساختهء ذهن، تنها کسی است که می شناسی و همو زندگی تو را اداره می کند.

عشق، شادی، انبساط خلاق و آرامش درونی پایدار نمی تواند به زندگی ات وارد شود، مگر از طریق بُعد نامشروط آگاهی.

جریان تفکر قدرت شدیدی دارد که می تواند به سادگی تو را با خود ببرد. هر فکری وانمود می کند که بی اندازه مهم است و میخواهد توجه تو را به طور کامل ببلعد.

قلمروی آگاهی بسیار گسترده تر از آن است که برای فکر قابل تسخیر باشد.

هنگامی که دیگر به همه افکارت معتقد نیستی، از فکر به بیرون گام می نهی و به روشنی میبینی تو فکر کننده نیستی.

هرگاه سکوتی در پیرامونت وجود دارد، به آن گوش بسپار. یعنی فقط آن را ببین و به آن توجه کن. گوش دادن به سکوت، بُعد سکون را در درون تو بیدار می کند، زیرا فقط از طریق سکون است که می توانی به سکوت آگاه شوی.

ببین که در لحظهء توجه به سکوت پیرامونت، فکر نمی کنی. آگاه هستی، اما فکر نمیکنی.

هنگامیکه به سکوت آگاه می شوی، بی درنگ آن حالت هشیاری ساکن درونی ایجاد می شود. اکنون حاضر هستی و از هزاران سال شرطی سازی جمعی بشر به بیرون گام نهاده ای.