چرا نسیم ناقص الخلقه شد؟
فکر میکنم دیگه همه با قلب تنبل و تن پرور من آشنایی دارن همون تنبلی که اونقدر به خودش تکون نداده حالا اگر بخواد هم نمی تونه بابت بهترین و زیباترین رخداد ها حتی به تپش بیفته.
تقریبا از 25-26 سالگی یکی از بزرگترین رنج های زندگی من بی حس و حال بودن این عضو بدنم بود. نزدیک سی سالگی دیگه با دردهاش اذیتم میکرد طوری که فکر میکردم زیاد زنده نخواهم موند
و از همون زمانها یکی از چالش های زندگی من شد احیای این جاندار بی جان.
یه بار یه چندماهی تو سال 90 یه تکونی خورد و دوباره رو به افول رفت و برگشت تو رختخواب گرم و نرمش. تصورش کنین یه پتو هم کشیده روش و فقط گه گاهی از زیر پتو میگه برو درسته . دارمت. داری درست میری. کارات درسته، راهت درسته، آفرین خوبه، مهربون بمون. بخشنده باش، به مردم لبخند بزن و محبت کن. احساس خوب بهشون منتقل کن بذار حس کنن ارزشمندن.
بعضی وقتها دلم میخواد گوشش رو بگیرم از زیر پتو بکشمش بیرون و بگم تو خودت بلند شو لعنتی از جات تکون بخور. این تویی که باید شور پشت اون لبخند و مهربونی و محبت و بخشندگی رو تامین کنی. بتپ برای زندگی تکون بخور و برای این همه نعمت و زیبایی که سراسر زندگی من رو فراگرفته اشتیاق نشون بده و قدر بدون و حال کن.
پرشور شو به خاطر قرار گرفتن تو مسیری که همش خیر و برکت و نعمت و مهره
میخواد اما نمی تونه توان بلند شدن و تپیدن رو نداره بلد نیست اصلا. هر عضوی که ازش استفاده نشه کاراییش رو از دست میده.
تو نوشتن های صبحگاهیم یه راهی برای کمک کردن بهش پیدا کردم یه راهی رو در واقع طراحی کردم تا بتونه یواش یواش از جاش بلند بشه قدم برداره ، آروم آروم تمرین کنه و یاد بگیره و به کار بیفته و قوی بشه
اون راه اینه که هر روز صبح وقتی بیدارشدم قلبم رو در آغوش بگیرم و را بیفتم تو دل زندگی به هرچیزی که به چشمم خورد توجه کنم از خودم گرفته تا هرچیزی خارج از من و از قلبم بپرسم الان در این زمان و در این مکان چی می تونه تو رو عاشق خودش کنه؟ حتما یه چیزی همون موقع همون جا پیدا کنیم که قلبم ازش خوشش بیاد و بهش علاقمند بشه تا یواش یواش بتونه عشق رو در خودش زنده کنه
می دونین چی شد که من فهمیدم درست ترین راه برای زنده کردن قلب من می تونه این راه باشه؟ البته فعلا
من فهمیدم دقیقا از سنی که قرار بود قلب من عاشق بشه و به شور و هیجان بیفته من یه ایست گنده جلوش گرفتم و گفتم : هیس تو هیچی نگو و هیچ کاری نکن که عاشق شدن تهش جز رسوایی هیچی نیست.
حتی یواشکی هم حق نداری عکس های روبرتو باجو و پائولو مالدینی و برادران دبوئر رو جمع کنی و عاشقشون باشی. اونموقع خیلی فوتبالی بودم و پتانسیل اینو داشتم که در آن واحد عاشق چندتا بازیکن بشم. اما اجازه نمیدادم و در خودم هرچی احساس بود که میخواست بیرون بیاد نگه داشتم و در نطفه خفه کردم هر جنبشی که در قلبم میخواست اتفاق بیفته رو
عشق = گناه نابخشودنی
تمام ذهن من از این تطابق پر شده بود
من بچهء عاقل و فهمیدهء بابا و مامان بودم یه دختر تازه بالغ تو دههء هفتاد که حق نداشت به جنس مخالف حتی فکر کنه چه برسه احساس پیدا کنه، چه برسه مملو بشه از شور، چه برسه ابراز کنه
نسیم حرف گوش کن و سربه زیر و دانا رو چه به عشق؟ اعتباری که داشت تو تمام فامیل و دوست و آشنا چی میشد؟
و اینطور شد که قلب من فدای اعتبار و مصون موندن از هر اتفاق غیر قابل پیش بینی ناهماهنگ با شخصیت خانمانهء نسیم شد.
و هرگز نتونست سرشار از احساس بشه، شکست بخوره، زمین بخوره بلندشه تلاش کنه دوباره پر از احساس بشه و شکست بخوره و دوباره بلند شه تا قوی بشه تا حرفه ای بشه تا یاد بگیره مدیریت احساساتش رو
و حالا نسیم باید بهش التماس کنه تا دوباره شروع به فعالیت کنه باید رنج بکشه و غصه بخوره و سالها تلاش کنه تا قلب طفلکی بی حس و حالش دوباره یه تکونی بخوره
قلب سرخورده و به حاشیه رونده شدهء نسیم ترجیح داد بره یه گوشهء دنج و بدون هیچ شور و هیجانی به وظیفه اش در مورد اعلام درست و غلط بودن رفتارها و راهها عمل کنه شبیه یه رئیس همه چیز دان تنبل که هیچ حرکتی نمیکنه و از من یه نسیم ناقص الخلقه ساخته که راه رو بلده، قوانین رو بلده، می دونه باید چه کار کنه، هدف داره، برنامه و زمانبندی داره اما شور و اشتیاق رسیدن نداره
و حالا من مجبورم بشینم ساعتها تمرکزکنم تمرین پیدا کنم راه طراحی کنم تا این معلولیت به وجود اومده رو درمان کنم
حالا من دارم به قلبم کمک میکنم عاشق بینی قلمی زن سالمندی بشه که تو پارک به افق خیره شده
عاشق شیوهء بسته شدن شالگردن دست باف پیرمردی که با وسواس خاصی دور گردنش بسته شده
عاشق رنگ جو گندمی موی خوب کوتاه شده بانوی داخل مترو
عاشق لباس ورزشی جوون داخل پارک
فریم عینک یکی از هم مهدی های هومان
رژ لب خوشرنگ یکی از مامان های بچه های مهد
لبخند دختر صندوق دار تو فروشگاه
حوصلهء بی نظیری بابایی که بچه اش رو آورده هواخوری
مدل راه رفتن کارگر شهرداری
سیبیل های فروشندهء انار و خرمالوی باغ کنار خیابون که شبیه پوآرو بهش فرم داده
و یک عالمه چیزهای دیگه مربوط به نسیم و اطرافیانش
حالا دیگه قلب نسیم اجازه داره عاشق بشه
نه دیگه 15 سالشه که در دام هوس بیفته
نه 20-22 سالشه که عاشق آدم اشتباهی بشه و یه عمر خودش رو بدبخت کنه
نه مطلقه است که یک عالمه گرگ تو جامعه که من به شخصه هرگز به چشمم ندیدم در کمینش بشینن
نه پیره که اگر عشقش بجنبه سر به رسوایی بذاره
نه تشنهء دریافت هیچ مهر و عشقی از جانب دیگران
و نه هیچ چیز دیگه
چیزی که نیاز داره فقط یادگرفتن عاشقی کردنه تا بتونه عاشق نسیم بشه، عاشق زندگی
تا بتونه بسازه از نسیم چیزی رو که به خاطرش به این دنیا اومده
تا بتونه پر کنه اون خلاء بزرگ درون نسیم رو از دوست داشتن خودش.
خداوند نیز مشیت خود را با کلماتش اعمال می کند.