چرا نسیم ناقص الخلقه شد؟

فکر میکنم دیگه همه با قلب تنبل و تن پرور من آشنایی دارن همون تنبلی که اونقدر به خودش تکون نداده حالا اگر بخواد هم نمی تونه بابت بهترین و زیباترین رخداد ها حتی به تپش بیفته.

تقریبا از 25-26 سالگی یکی از بزرگترین رنج های زندگی من بی حس و حال بودن این عضو بدنم بود. نزدیک سی سالگی دیگه با دردهاش اذیتم میکرد طوری که فکر میکردم زیاد زنده نخواهم موند

و از همون زمانها یکی از چالش های زندگی من شد احیای این جاندار بی جان.

یه بار یه چندماهی تو سال 90 یه تکونی خورد و دوباره رو به افول رفت و برگشت تو رختخواب گرم و نرمش. تصورش کنین یه پتو هم کشیده روش و فقط گه گاهی از زیر پتو میگه برو درسته . دارمت. داری درست میری. کارات درسته، راهت درسته، آفرین خوبه، مهربون بمون. بخشنده باش، به مردم لبخند بزن و محبت کن. احساس خوب بهشون منتقل کن بذار حس کنن ارزشمندن.

بعضی وقتها دلم میخواد گوشش رو بگیرم از زیر پتو بکشمش بیرون و بگم تو خودت بلند شو لعنتی از جات تکون بخور. این تویی که باید شور پشت اون لبخند و مهربونی و محبت و بخشندگی رو تامین کنی. بتپ برای زندگی تکون بخور و برای این همه نعمت و زیبایی که سراسر زندگی من رو فراگرفته اشتیاق نشون بده و قدر بدون و حال کن.

پرشور شو به خاطر قرار گرفتن تو مسیری که همش خیر و برکت و نعمت و مهره

میخواد اما نمی تونه توان بلند شدن و تپیدن رو نداره بلد نیست اصلا. هر عضوی که ازش استفاده نشه کاراییش رو از دست میده.

تو نوشتن های صبحگاهیم یه راهی برای کمک کردن بهش پیدا کردم یه راهی رو در واقع طراحی کردم تا بتونه یواش یواش از جاش بلند بشه قدم برداره ، آروم آروم تمرین کنه و یاد بگیره و به کار بیفته و قوی بشه

اون راه اینه که هر روز صبح وقتی بیدارشدم قلبم رو در آغوش بگیرم و را بیفتم تو دل زندگی به هرچیزی که به چشمم خورد توجه کنم از خودم گرفته تا هرچیزی خارج از من و از قلبم بپرسم الان در این زمان و در این مکان چی می تونه تو رو عاشق خودش کنه؟ حتما یه چیزی همون موقع همون جا پیدا کنیم که قلبم ازش خوشش بیاد و بهش علاقمند بشه تا یواش یواش بتونه عشق رو در خودش زنده کنه

می دونین چی شد که من فهمیدم درست ترین راه برای زنده کردن قلب من می تونه این راه باشه؟ البته فعلا

من فهمیدم دقیقا از سنی که قرار بود قلب من عاشق بشه و به شور و هیجان بیفته من یه ایست گنده جلوش گرفتم و گفتم : هیس تو هیچی نگو و هیچ کاری نکن که عاشق شدن تهش جز رسوایی هیچی نیست.

حتی یواشکی هم حق نداری عکس های روبرتو باجو و پائولو مالدینی و برادران دبوئر رو جمع کنی و عاشقشون باشی. اونموقع خیلی فوتبالی بودم و پتانسیل اینو داشتم که در آن واحد عاشق چندتا بازیکن بشم. اما اجازه نمیدادم و در خودم هرچی احساس بود که میخواست بیرون بیاد نگه داشتم و در نطفه خفه کردم هر جنبشی که در قلبم میخواست اتفاق بیفته رو

عشق = گناه نابخشودنی

تمام ذهن من از این تطابق پر شده بود

من بچهء عاقل و فهمیدهء بابا و مامان بودم یه دختر تازه بالغ تو دههء هفتاد که حق نداشت به جنس مخالف حتی فکر کنه چه برسه احساس پیدا کنه، چه برسه مملو بشه از شور، چه برسه ابراز کنه

نسیم حرف گوش کن و سربه زیر و دانا رو چه به عشق؟ اعتباری که داشت تو تمام فامیل و دوست و آشنا چی میشد؟

و اینطور شد که قلب من فدای اعتبار و مصون موندن از هر اتفاق غیر قابل پیش بینی ناهماهنگ با شخصیت خانمانهء نسیم شد.

و هرگز نتونست سرشار از احساس بشه، شکست بخوره، زمین بخوره بلندشه تلاش کنه دوباره پر از احساس بشه و شکست بخوره و دوباره بلند شه تا قوی بشه تا حرفه ای بشه تا یاد بگیره مدیریت احساساتش رو

و حالا نسیم باید بهش التماس کنه تا دوباره شروع به فعالیت کنه باید رنج بکشه و غصه بخوره و سالها تلاش کنه تا قلب طفلکی بی حس و حالش دوباره یه تکونی بخوره

قلب سرخورده و به حاشیه رونده شدهء نسیم ترجیح داد بره یه گوشهء دنج و بدون هیچ شور و هیجانی به وظیفه اش در مورد اعلام درست و غلط بودن رفتارها و راهها عمل کنه شبیه یه رئیس همه چیز دان تنبل که هیچ حرکتی نمیکنه و  از من یه نسیم ناقص الخلقه ساخته که راه رو بلده، قوانین رو بلده، می دونه باید چه کار کنه، هدف داره، برنامه و زمانبندی داره اما شور و اشتیاق رسیدن نداره

و حالا من مجبورم بشینم ساعتها تمرکزکنم تمرین پیدا کنم راه طراحی کنم تا این معلولیت به وجود اومده رو درمان کنم

حالا من دارم به قلبم کمک میکنم عاشق بینی قلمی زن سالمندی بشه که تو پارک به افق خیره شده

عاشق شیوهء بسته شدن شالگردن دست باف پیرمردی که با وسواس خاصی دور گردنش بسته شده

عاشق رنگ جو گندمی موی خوب کوتاه شده بانوی داخل مترو

عاشق لباس ورزشی جوون داخل پارک

فریم عینک یکی از هم مهدی های هومان

رژ لب خوشرنگ یکی از مامان های بچه های مهد

لبخند دختر صندوق دار تو فروشگاه

حوصلهء بی نظیری بابایی که بچه اش رو آورده هواخوری

مدل راه رفتن کارگر شهرداری

سیبیل های فروشندهء انار و خرمالوی باغ کنار خیابون که شبیه پوآرو بهش فرم داده

و یک عالمه چیزهای دیگه مربوط به نسیم و اطرافیانش

حالا دیگه قلب نسیم اجازه داره عاشق بشه   

نه دیگه 15 سالشه که در دام هوس بیفته

نه 20-22 سالشه که عاشق آدم اشتباهی بشه و یه عمر خودش رو بدبخت کنه

نه مطلقه است که یک عالمه گرگ تو جامعه که من به شخصه هرگز به چشمم ندیدم در کمینش بشینن

نه پیره که اگر عشقش بجنبه سر به رسوایی بذاره

نه تشنهء دریافت هیچ مهر و عشقی از جانب دیگران

و نه هیچ چیز دیگه

چیزی که نیاز داره فقط یادگرفتن عاشقی کردنه تا بتونه عاشق نسیم بشه، عاشق زندگی

تا بتونه بسازه از نسیم چیزی رو که به خاطرش به این دنیا اومده

تا بتونه پر کنه اون خلاء بزرگ درون نسیم رو از دوست داشتن خودش.    

مهارت تامل کردن

دوستان یه کار جدید یاد گرفتم. ما هر چقدر بتونیم بیشتر خودمون رو ببینیم و بشناسیم بیشتر میتونیم رشد کنیم. نقاط قوت و ضعفون رو بهتر می تونیم پیدا کنیم و عالمانه تر می تونیم نقاط ضعف رو برطرف و نقاط قوت رو تقویت کنیم. حالا شما برای وارسی خودتون چه کار می کنین؟

تو کتاب هفت اصل دستیابی به ثروت و کامیابی جیم ران یه راه داده که من پسندیدمش و از اول هفته یعنی فردا شروع به اجراش میکنم

میگم که شما هم اگر خواستین این کار رو انجام بدین.

گفته:

"مهارت تامل کردن را یاد بگیرید"

مهارتی به معنای فکر کردن در مورد رویدادهای زندگی با هدف یادگیری از آن ها

تمرین:

-          در پایان روز چند لحظه ای را وقف بررسی اتفاقات روزانه کنید

جاهایی که رفتید. کارهایی که انجام دادید. و چیزهایی که گفتید واکنش هایی که نشان دادید. احساساتی که بروز دادید و حس کردید.

سعی کنید تا حد ممکن رویدادها را به وضوح به یاد داشته باشید.

-          در پایان هفته ، چند ساعت را وقف تامل در وقایع هفت روز گذشته کنید

-          در پایان ماه یک روز را صرف بررسی سی روز گذشته کنید

-          و در پایان سال یک هفته را برای این امر اختصاص دهید.

دربارهء همه چیزهایی که در زندگی شما اتفاق افتاده بررسی، تفکر و تامل کنید.

به این شکل نظم و انضباط شخصی جدیدی را ایجاد میکنید. و با مشاهدهء زندگی خود، ساز و کار این دنیا را درمی یابید.

یه مورد دیگه هم که خیلی روش تاکید داره مطالعه هست. میگه بدون مطالعه امکان رشد به حداقل می رسه. من فکر میکردم یه کرم کتاب به معنای واقعی هستم ولی دیدم ایشون فرمودن هفته ای دوتا کتاب حداقل بخونین

پیش اومده که من هفته ای دو تا سه تا کتاب خونده باشم اما خیلی وقتها هم هفته ای یه کتاب خوندم. آخ جون یه نفر اصرار به داشتن اعتیاد بیشتر به کتاب خوندن داره. و انگار من هنوز جا دارم برای خوردن کتاب بیشتر. با کتاب های صوتی حساب میشه ها. با کتاب های صوتی می شه گفت من حداقل ها رو رعایت کردم و تشویقی هست برای بیشتر شدنش.

حالا من سه تا دفتر کنار گذاشتم برای نوشتن رویدادهای روزانه بررسی های هفتگی و ماهانه و سالانه

یکی برای روزانه ها که شب به شب می نویسم، یکی برای هفتگی ها با تعداد برگهای کمتر و یکی هم برای ماهانه ها و سالانه با برگهای کمتر

بریم که یاد بگیریم یه مهارت جدید به اسم تامل شخصی با نظم و انضباط خاص.

خود دوستی.

وقتی شما عظمت خود را دریابید. فقط شکوه و عظمت را در زندگی خود جذب می کنید و اگر باور شما این باشد که هرچیزی مشابه خود را جذب میکند، در این صورت بهترین راه برای جذب مهر و محبت در زندگی تان این است که:

خودتان را آنقدر دوست داشته باشید تا وجودتان سرشار از عشق شود.

در نتیجه فقط آن چیزی را در زندگی جذب خواهید کرد که با این باور شما در مورد خودتان هماهنگ باشد.

عشق بودن نیازی به هیچ کاری ندارد، کافی است که خودتان را دوست داشته باشید و عظمت خود را آن چنان دریابید که لبریز از عشق شوید تا این عشق به سوی دیگران سرازیر شود.

خداوند عشق است و کسی که پیرو عشق است، پیرو خداست و خدا با اوست.

هویت الهی شما مملو از عشق است.

وین دایر. (رویاهای تحقق یافته)

این جمله ها رو میخواستم اون موقع که داشتم کتاب وین دایر رو میخوندم براتون اینجا بذارم.

به نظر من کل حرف های معنوی در همین جملات خلاصه میشه

راه حل تمام مشکلاتی که گریبانگیر بشره

خودتون رو دوست داشته باشین

نه اینکه خودخواه باشین

کار آسونی نیست حداقل برای من که از بچگی این حس دوست داشتنی بودن در من وجود نداشت.

و چقدر دارم تمرین میکنم برای ایجاد این حس در خودم و البته که پیشرفت های قابل ملاحظه ای هم داشتم.

آزمایش

و مردم چنین پنداشتند که وقتی گفتند ایمان آوردیم رها میشوند و ایمانشان مورد آزمایش قرار نمیگیرد؟ عنکبوت 2

این آیه رو ممکنه من قبلا بارها شنیده بودم ولی اصلا درکش نمیکردم میگفتم خب که چی؟ حالا چرا باید ایمان یکی مورد آزمایش قرار بگیره؟ یعنی خدا خودش نمی دونه یکی ایمانش واقعیه یا زبونیه؟ میخواد امتحان کنه که چی؟

خودش مگه نمیگه من از آنچه در دلهاست باخبرم؟

تا اینکه پنجشنبه شب گذشته بعد از گردش عصرانه برگشتیم خونه و وقتی پیچیدیم که بریم داخل پارکینگ یک موتور از آسمون جلوی ماشین ظاهر شد روی پل پارکینگ و برای اینکه به ما نزنه گرفت تو پیاده رو و خورد زمین و در حین کشیده شدن رو زمین پلاک ماشین رو هم کند و برد. سرنشین ها دو نفر بودن زیر 18 سال که با چراغ خاموش، بدون گواهینامه، بدون کلاه کاسکت با سرعت زیاد جلوی خونهء ما با هم برخورد کردیم دیگه پلیس و آمبولانس و کلانتری و توقیف ماشین و چون موتور حکمش عابر پیاده است مقصر ما که با سرعت ده تا داشتیم میرفتیم تو پارکینگ خونمون. بدون هیچ گناهی بدون هیچ خلافی و بدون ذره ای بی احتیاطی.

خدا رو شکر ماشین بیمه بود و خود ماشین هم غیر از پلاکش آسیبی ندید بچه های موتور سوار هم آسیب جدی ندیدن یه کمی زخم رو بازوی یکیشون و یه شکستگی کوچیک زیر زانوی یکی دیگه شون. اما گذروندن این پروسهء تشکیل پرونده و کلانتری و دادسرا و دادگاه و قاضی و افسر آگاهی و بیمه ماشین وگذاشتن وثیقه برای آزادسازی ماشین و ...در حالیکه هیچ تقصیری هم متوجه تو نبوده، با حال خوب، یه ایمان فولادین میخواست از نظر من که خودم فکر میکنم به خوبی از پسش بر اومدم. من پشت فرمون نبودم اما همراه همسرم تا جایی که شد و در رفت و امد بردن و آوردن هومان به مهد نبودم رفتم... هومان رو میذاشتم مهد می رفتم سراغ همسرم و ظهر هم می رفتم هومان رو می آوردم

هر روز صبح که بلند میشدم تا سه صفحه صبحگاهیم رو بنویسم و از احساسات و حال درونیم بگم ذره ذره دنبال ایمانم میگشتم. جزء به جزء داده ها و آگاهیهام رو مرور میکردم تا بفهمم یه مومن تو این شرایط چه میکنه. کسی که توکل میکنه و میدونه اگر به نور و بوی خدا آغشته باشه باید چه رفتاری داشته باشه باید چه حسی داشته باشه ... من چقدر می تونم الان خودم رو بسپرم به دستان خداوند و عاشق و خوشحال و مهربون بمونم با افسری که چشماش رو می بنده و دهنش رو باز میکنه؟ چطور می تونم آرامش و مهرم رو حفظ کنم در مقابل قاضی که هرکی میره تو اتاقش میاد بیرون میگه سگ بستن. آدم نیست که ...

و در کمال شگفتی وقتی هر روز صبح خودم رو سرشار میکردم ازعشق و تسلیم در مقابل خواست خدا افسری که فقط آدم ها رو نمی زد از بدخلقی به من و همسرم که نگاه میکرد صورتش باز میشد و لبخندی روی لبش می نشست و کارمون رو به سرعت پیگیری میکرد. افسری که قرار بود کروکی بکشه با خنده و شوخی از ماجراهایی که تو اون روزها اتفاق می افتاد حرف میزد و قاضی که همه با سگ مقایسه اش میکردن ما رو که دید و به پرونده مون نگاه کرد رو کرد و به من گفت شما کنار همسرت بودی تو اتفاق ؟گفتم بله و با مهربونی پرسید خودتون طوریتون نشده؟ حالتون خوبه؟ مشکلی ندارید؟ و من گفتم نه ولی به اینکه مقصر شناخته شدیم اعتراض دارم ( این تنها چیزی بود که تو اون روزها منو اذیت میکرد و فکر میکردم افسرهای آگاهی در حق ما اجحاف کردن). با لحن پدرانه ای گفت می تونی اعتراض کنی و کارشناس بگیری و دوباره از اول پرونده رو مورد بررسی قرار بدی ولی در نهایت فقط هزینه کارشناس می افته رو گردنت و ماشینتون زمان بیشتری توقیف میمونه چون فرقی تو حکم آخر نمیکنه موتوری همیشه تو این شرایط بی تقصیراعلام میشه و خلاف هاش که نداشتن گواهینامه و چراغ و اینهاست به صورت جریمه باید به دولت بپردازه و تاثیری تو حکم دادگاه نداره. ولی احترام شما به من واجبه و من حکم ترخیص ماشین رو براتون صادر میکنم. فقط برو و وثیقه بیار می تونی هم یک میلیون وثیقه بذاری و حکم رو بگیری.

وقتی ازاتاق قاضی اومدم بیرون آدم هایی که تو همون روز با هم هم کلام شده بودیم و هرکدوم ماهها و روزها ماشینشون توقیف بود و بعضی ها از سال گذشته درگیر پرونده هاشون بودن با دهن باز من رو نگاه میکردن که نامه ای تو دستم بود برای آزاد سازی ماشین.

راستش برای ما فقط آزاد کردن ماشینمون مهم بود چون بقیه کارهای پرونده مربوط به شاکی میشد و ما چون بیمه داشتیم خیلی وارد ماجرا نمیشدیم چیزی که به ما مربوط بود ماشینمون بود که همونطور که در جریانید عضو چهارم خانواده ماست.

آنچه را در سينه‌هاى شماست، خدا بيازمايد و آنچه را در دل داريد، پاك وخالص گرداند وخداوند به آنچه در سينه‌هاست داناست.(آل عمران، 154)

اون پاک و خالص شدن ایمانم رو با همه وجودم دارم حس میکنم.

دیگه ذره ای شک و تردید ندارم.

ایمان زبانی من مورد آزمایش عملی قرار گرفت تا درون خودم محکمتر بشه.

اون چیزهایی که به زبان میگفتم رو تونستم در عمل هم اجرا کنم و اگر این شرایط پیش نمی اومد من همیشه ته دلم این حس رو داشتم که حالا واقعا اگر تو شرایط سخت قرار بگیری هم میتونی از این حرفها بزنی؟

تونستم

تونستم وقتی میدیدم همسرم فکرش مشغوله و اعصابش خورده بهش بگم آروم باش و خودت رو در آغوش خدا حس کن الان همون جاهایی از زندگیه که رد پاها یکی میشه و خدا میگه این اون وقتیه که مشکل داشتی و من تو رو در آغوش خودم نگه داشتم و اون رد پای منه

و همسر متوکل من آروم میشد.

حال من هم خوبه و ایمانم قوی تر از قبل از حادثه است. خدا در لحظه لحظهء دوران سخت و غیر عادی زندگی من حضور داشت و من حسش کردم.

فقط یه چیزی در آخر بگم که لطفا لطفا اصلا فکرتون و ذهنتون مشغول این نشه که اگر بخوایم ایمان بیاریم باید امتحان بشیم . باید تاوان پس بدیم و اینها. این چیزا نیست اصلا نگران نباشین. من اگر به این شکل امتحان شدم به خاطر شک و تردیدی بود که تو دلم داشتم و اگر بلد بودم مثل بچهء آدم شکرگزاری کنم نیازی نبود به این داستان واقعا.

شکر گزاری

شکرگزاری

شکرگزاری فرکانس آدم رو خداگونه نگه میداره

پی نوشت: کامنت آخر اقاقیا تو پست قبل عالیه.

قدرت خلاق نیروی تخیل

 

فکر میکنم دیگه همه از میزان ارادت من به دکتر وین دایر عزیزم با خبرن و خیلی ها می دونن که ایشون الگوی من در زندگی و هدف من برای آدمی شبیه ایشون شدن هست. یک نویسنده تاثیر گذار که خودش به تنهایی زندگی خیلی از انسانها رو متحول کرده.

یعنی هرچی میگه هرچی تو کتابهاش میخونم مستقیم بر عمق جان من می نشینه.

در ادامهء پاسخ ها به سوال من که باید چه کار کنم؟ در اوج ناباوری کتابی از دکتر وین دایر پیدا کردم که به صورت چاپی ترجمه نشده و منتشر نشده اما سایت رویال مایند به صورت پی دی اف ترجمه و در دسترس مردم قرار داده به اسم "رویاهای تحقق یافته". یک کتاب دیگه هم داره دکتر وین دایر که یکسال قبل از فوتش چاپ شده و اون هم تو ایران ترجمه و چاپ نشده می دونم که رویال مایند داشت اون رو هم ترجمه میکرد به اسم و اکنون می توانم به وضوح ببینم.

این کتاب رویاهای تحقق یافته هر آنچه که لازم بود این روزها بدونم رو بهم گفت . من خیلی متمرکز چند روزه روش وقت گذاشتم خوندم و نت برداشتم و خوندم و دوباره خوندم وخلاصه ازش نوشتم که هر روز یکبار بخونمش.

مسائل خیلی مهمی رو برای من باز کرد که می دونستم اما اون ایمان لازم رو بهش نداشتم و ایشون طوری اون رو توضیح داده که دیگه حتی ذره ای بهش شک ندارم.

دیدید شما یه چیزی رو می دونی مطمئنی درسته اما انگار اون ته ته های وجودت به یه تایید خیلی محکم طوری که بکوبه تو قلب و مغزت نیاز داری. طوریکه حک بشه تو جانت و تمام باورهای اشتباه قدیمی در اون مورد رو نابود کنه بره پی کارش

احتمالا الان وقتی من بگم اون چی بود خیلی ساده و حتی بی مزه به نظر برسه ولی برای این روزهای من که درگیری شدیدی با قلب و احساسم پیدا کردم یک مهر تایید گنده بود از جانب خدا و وین دایر عزیزم به عنوان دستی از دستان خدا و زبانی از جانب خدا

یه جای کتاب شاید در حد چند خط میگه تمام اتفاقات و باورهای گذشته در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت شده و شما امروزه خیلی ارادی خیلی از کارها رو انجام نمیدین و به صورت شرطی شده از داده های قبلی به اتفاقات روزمره واکنش نشون میدین برای اینکه اون باورهای نشسته در ضمیر ناخودآگاهتون که اکثرا اشتباه هستن رو تغییر بدین لازمه باورهای قوی تری رو جایگزینش کنین و چطور میشه باورهای قوی تر جایگزین باورهای اشتباه قبل کرد با استفاده از قوه تخیلی که احساسات شما رو بربی انگیزه ( الان این چه کلمه ایه آخه؟ جایگزین ندارین بچه ها بر بی انگیزه اصلا دیکته اش چطوریه؟)

خیلی برام جالب بود که وین دایر خیلی تو این کتاب تاکید میکنه شما فکر میکنین حواس پنجگانه تون واقعی هستن و قوه تخیل و کشف و شهودتون غیر واقعی و توهم . در حالیکه برعکسه قوه تخیل شما حقیقت محضه و حواس پنجگانه تون توهمه. یه توهم واقعی که فقط تو این دوران خیلی کوتاه عمر زمینیتون بهتون داده شده. در حالیکه تخیل و شهودتون از ازل بوده تا ابد هم خواهد بود و شما وقتی موفق میشین، که به قوه تخیلتون که خالق زندگیتونه تکیه کنین و بهش تمرکز و توجه کنین.

حالا در توضیح پاراگراف قبل میگه اون چیزی که باعث میشه خودآگاه شما و آگاهی های شما به ضمیر ناخودآگاهتون راه پیدا کنه احساسات شما هست چه مثبت چه منفی راه عبور باورهای آگاهانهء شما به ناخودآگاهتون از احساساتتون میگذره.

برای تفهیم بیشتر مثلا وقتی شما به عدم فراوانی در جهان باور داری و در همه عمرت هم چیزی که دیدی فقر و کمبود و نبودن پول و امکانات بوده حس منفی این احساس این رو به ناخودآگاه شما منتقل کرده و شما ناخودآگاه ذهنت رو فقر تمرکز میکنه در حالی که دنیا پر از ثروت و فراوانی و برکته که تو ندیدی برای تغییر این باور هرچقدر بشنوی که فراوانی هست ثروت هست نعمت هست میگی آره شاید باشه اما برای ما نیست مال از ما بهترونه. حتی اگر با چشمهای خودت ببینی هم خیلی باورت تغییر نمیکنه که اگر هم هست برای تو نیست. و این باور در ناخودآگاه تو باعث میشه همیشه فقیر بمونی و برای تغییر این باور باید بتونی باور اینکه من لایق ثروت و فراوانی هستم و جهان بی نهایت ثروت داره که برای هر کسی که اراده کنه و بخواد سرازیر میشه و طبیعی اینه که همه ثروت داشته باشن چون به اندازه همه هست باید یه تخیلی برای خودت بسازی که این باور در اون نهفته باشه و مهم تر اینکه احساست در حین تخیل تغییر کنه و قلب تو رو به تپش واداره و باور کنی که تو هم ثروتمندی اون احساسه اگر با تخیلت همراه بشه باور جدید رو جایگزین باور قبلی میکنه و نیروی خلاق ناخودآگاهت تو رو در مسیری هدایت میکنه که پر از ایده برای کسب ثروت هست چون باور کردی که میتونی ثروت داشته باشی پس راههاش رو پیدا میکنی و البته که هدایت میشی.  

من یکی از مشکلاتی که الان دارم همینه. می دونم خیلی از باورهام به خصوص راجع به ثروت و پول و فراوانی اشتباهه یعنی از بچگی چنان با ذهنیت فقیر بمباران شدم که کلا فقر با تار و پودم گره خورده منظورم از فقر گوشه خیابون خوابیدن نیست ها منظورم همین زندگی معمولی متوسطیه که اکثر مردم جامعه دارن. این از نظر من فقره که هدفم در آینده خریدن خونه و ویلا باشه اینا به طور طبیعی باید برای هر کسی باشه هیچ ربطی هم به هیچ دولت و کشور و اقتصادی نداره .

حالا خیلی برای جایگزین کردن باورهای جدید درست به مشکل خورده بودم

وقتی خود خدا تو کتابش میگه راه راست راهیه که نعمت توش هست، مایی که الان نعمت به میزان زیاد تو راهمون نیست یعنی در صراط مستقیم نیستیم دیگه.  برای اومدن به صراط مستقیم از تابلوهای راهنما استفاده میکنیم با کمک کسانی که تو راه راست هستن با وفور برکت و نعمتی که در زندگیهاشون دارن.

بچه ها یادتونه تو اولین پستهام تو این وبلاگ در مورد اهداف 97 گفته بودم من الان همه جنبه های زندگیم سر و سامون گرفته فقط مونده بخش ثروتش که دیگه میخوام از این به بعد روی اون تمرکز کنم؟ خب پس مثالهای مادی من رو پذیرا باشین که البته ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست هرکی بیشتر پول داشته باشه بیشتر میتونه به همنوع خودش کمک کنه. ضمن اینکه این هم باور اشتباهیه که بذار پولدار بشم تا بتونم به مردم بیشتر کمک کنم. اگر میشد کمک کرد با این همه بنگاههای خیریه ای که تعدادشون از تعداد آدم های فقیر بیشتره نباید هیچ فقیری در دنیا میموند ولی افراد دارای ذهنیت فقیر با میلیاردها دلار پول هم باز فقیر میمونن.

 

حالا جملهء طلایی که میخواستم براتون بنویسم و به خاطر نوشتن این جمله اینقدر حرف زدم اینه:

شما در نهایت همانی خواهید شد که بر آن توجه و تمرکز میکنید.

پس بر آن چیزی تمرکز کنید که در عالم تخیل تان قرار داده اید و آن را برای خودتان مقدر می دانید.

و تخیل خود را بر خواسته ها و آرزوهایتان تنظیم کنید.

منظورش همون تجسم خلاقه

قوه تخیل قوهء خلاق وجود ماست که قادر هست زندگی ما رو به هر شکلی که تصمیم بگیریم خلق کنه.

همه دانشمندان و مخترعین هم با کمک همین نیروی تخیلشون تونستن اختراع کنن.